کد خبر : 2491
تاریخ انتشار : یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۸:۴۴
- بازدید

اولین ترور آیت الله سید صابر جباری !

ترور ناموفق اما جمعه فقید شهرستان بهشهر؛

مرور خاطرات به بهانه اقامه اولین نماز جمعه در کشور / خاطره اولین ترور ایت الله سید صابر جباری از زبان ایشان

تروری که برای بنده پیش آمد، از ترورهای اولیه بود که موفق نبودند. در خانه ام بودم. کسی هم که مرا ترور کرده بود، تا منزلم که اطرافش باغ بود، آمد.

اوایل سال ۶۰ متافین فعال تر بودند. نحوه برخورد متقابل ماهم از اول بر خورد سیاسی بود که طیج قضیه است پیش تر عرض کردم وقتی که فریدونکنار رفتم، منافقین آمدند و آرمی آوردند. من بین دسته شان نرفتم، گفتم:

اگر این آیه را بردارند، فقط داس و چکش می ماند.

هر چه اصرار کردند، گفتم: «نه!» چون من افراد را با شعارشان می فهمم. به محض این که یک جلسه با آقای سروش نشستم، فهمیدم این آدم، از نظر اعتقادی شیشه خرده دارد. پیش خودم گفتم، رهایش کنم به دردم نمی خورد

در مقطعی که اولین ترور اتفاق افتاد، من هم خالى الذهن بودم. ماه رمضان بود که به منزل من حمله شد. در کنار منزل من، یک کارگاه بلوک سازی بود. محافظين در آنجا مستقر بودند

من سحری خوردم و رفتم ببینم این بچه ها در چه حالی هستند، با پیراهن رفتم. بالاخره خانه ام کنار همین کارگاه بود. رفتم آن طرف مغازه را دور زدم. دیدم از جلوی مسجد امام جعفر صادق (ع) یکی دو نفر دارند می آید. من محل نگذاشتم، بالاخره چون محیط کارگری بود با خودم گفتم حتما میخواهند سرکار بروند ، هنوز صبح نشده بود اما آنها تا نزدیکی خانه ام آمدند و بعد هم تیراندازی شروع شد. من که از کوچه وارد حیاط شدم، تیراندازی کردند. هدف شان من بودم حیاط ما پیج داشت. تا به حیاط بیایند و مرا بزند، من هم پیچیدم و رفتم داخل خانه ام دوتا گلوله زدند اما هیچکدام به من نخورد ، یک دفعه بچه هایم باخبر شدند، محافظين هم که توی کارگاه بودند، آمدند حمله کردند

من در خانه اسلحه داشتم، خودم را مسلح کردم و بیرون آمدم. البته اشتباه کردم و از نظر تاکتیکی، نباید بیرون می آمدم.

یک همسایه داشتیم به نام سید حنیقه قوم و خویش ما بود ، مادر سردار شهید عیسی نجفی خدا رحمتش کند. این زن برای خودش پهلوانی بود این شیر زن فریاد زد عمو را کشتند ! عمو را کشتند !

بعد منافقین آمدند به جایی که الآن منزلم است. این جا هم باغ بود که به آن «هَندِ چاد > میگفتد.

آنها از این جا فرار کردند و بعدا آنها را گرفتند. در بازجویی ها مشخص شد که آنها از منافقین بودند

البته یک ترور دیگر هم بعد از آن در سال ۶۳ بود، منتهی آن فرد آمد و خودش را به من معرفی کرد، روز بسیج، راهپیمایی بود. منافقین مقداری پول و یک اسلحه ی کلاش به یک بچه داده بودند و گفتند برو جباری را بکش ! او گفت : با این اسلحه چه جوری بکشمش نمیشود.

یک اسلحه فشنگی کوچک به او دادند و گفتند : این قدر پول الآن بهت میدیم. بقیه اش را توی صحن بزرگ قم میدهیم این بچه هم آمد مرا بکشد. منتهی او ترسید و نتوانست. اصلا نمی دانم این فرد، آن روز با من رو به رو شد یا نه. بعدها خودش آمد و به من گفت که قضیه اینجوری شد

بعد او را برای مدتی به چالوس بردند. آن موقع محور سپاه، در چالوس بود. بعد از که مدتی گذشت، دیدم همین فرد از طرف عموی خودش ، سهم امام را برایم آورد.

گفتم : پسر تو که می خواستی مرا بکشی؟ حالا سهم امام آوردی؟ یک وقت هایی همینجوری ترور میکردند و می کشتند. هر کس را که ریش داشت می کشتند

یک بار از قم داشتم به تهران می رفتم. تعقیبم کردند و تا حسن آباد تهران آمدند، فهمیدم چون محاسن دارم، اینها راحت می زنند.

عمامه هم داشتم. بین تهران و قم به یک پاسگاه رفتم و گفتم اینها دارند تعقیبم میکنند ، آنها را گرفتند. از منافقین بودند…

به این پست امتیاز دهید.
نویسندگان : ناموجود
کانال تلگرام بهشهر1400

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 1
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت پایگاه خبری بهشهر1400 منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

محمد محسن یکشنبه , ۶ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۲:۳۴
00

عالی بود.


توضیحات